تبليغاتX

کد آهنگ در وب نوا

*
*
*
*

شکست سکوت کدهای جاوا اسکریپت

سلام بر همه ی دوستان

مدت طولانی نبودم  ولی از اخر این ماه با مطالب جدیدی میام

در انتظار دیدار شما می مانم


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


به یاد بالها

بگو به من کدام سنگ و دست 

بگو به من

کدام سنگ و دست

تو را از آسمان من گرفته است ؟

پرنده ی غریب کوچکم بگو

چگونه بالهای تو شکسته است ؟

تویی که با تمام قلب کوچکت

به فکر بالهای بسته بوده ای

هزار بار ناتوان و خسته تو

 به اشتیاق آسمان پر گشوده ای

تو بودی و به زیر بالهای تو

نسیم نوجوانی ام حضور داشت

تو بودی و دلم هوای پر زدن

به تپه ها و کوه های دور داشت

بدون تو

که ساحل نگاه ما

پر از ترانه و گل و سرود نیست

نگاه های بی پناه و خسته مان

در  امتداد جای پای رود نیست

تو رفته ای و من هنوز

روزها

نگاه می کنم به گنبد کبود

به یاد بالهای ناز و کوچکی

که رنگ ابر آسمان گرفته بود


 

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


من تو را آسان نیاوردم به دست

ای از عشق پاک من همیشه مست

من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من

زیر بارانهای اشک من نشست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نیود

با غروری هم قد بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم نشست

من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت

بی قراری ها شده

برد باری ها شده

پایداری ها شده

با وجود ظلمهای روزگار

سازگاری ها شده


 

نوشته شده توسط مهسا در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت


مهر تو

روحم خیس از نم نم باران احساس

تنم سرد از وزش تند نسیم جوانی

و من.......

با اشک چشمهایم بر صفحه ی مخملین رویا شعری می نویسم

بر وزن عشق

بیت اولش

        خانه ی من و توست که با یک ((بله)) از تو ردیف می شود

و ابرهای حرمتت به قافیه اش

من

هستی ام را جملگی مهرت می کنم.


 

نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت


احساس

قصه ی غصه ی من دانی چیست

ان نگاه براق

ان سیاهی درخشنده ی امیخته با اشک

که در چشم تو بود

به من خواب الود

باز بی خوابی داد

عشق و بی تابی داد

و به این کوچه و پس کوچه ی دل

عطر یاس و شب مهتابی داد

ان بلندی کمانی شکل

مژه چشم تو بود


 

نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 15:45 موضوع | لینک ثابت


......

..........

و در ان نغمه ی رود

سخن از عشق من و شوق تو بود

و در این نوحه ی سوز

سخن از شیداییست

غصه از رسواییست

تو چه کردی با من

که به هر جای نظر می بندم

دیده در بند تو است

که به هر واژه درون هر بیت

گل لبخند تو است...........


 

نوشته شده توسط مهسا در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت


مزرعه

می نویسم هر شب

روی گلبرگ خیال

قطعه ای ار امید

غزلی از احساس

چشم من دوخته بر دست خدا

تا برایم سبدی پر کند از سوسن و یاس

شاید از مزرعه ی مهر خدا

بشود میوه ی حوا را چید

و در ان ظلمت تک رنگ فریب

می شود رنگ و ریا ها را دید


 

نوشته شده توسط مهسا در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 21:14 موضوع | لینک ثابت


جدایی

فراموشی به هر حال می آید

مثل همین پاییز

با ابرهای سهمگین خاطرات

دیروز برگ خشگی دیدم

که نمی دانست

از کدام درخت جدا شده

در ابهام خاطراتم

یک لبخند کوچک دیدم

فهمیدم شادمانی بزرگی است

که تا به حال رنگش را در هجوم

رنگهای پاییز فراموشی حفظ کرده است

یافتم

که نتیجه چه بوده است

یادم آمد که

یک اشاره ی دست تو بود که

مرا مالک آرامش عشق کرد

و یک نگاه چشمهایت

مرا مالک خوشبختی

می بینی...

به همین سادگی

 


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 0:23 موضوع | لینک ثابت


پدر بزرگ

مگه میشه یاد تو از خاطرم پاک بشه

 به همین راحتی چشمات اسیر خاک بشه

لباتو ببندی و با هیچ کسی حرف نزنی

مگه میشه اونهمه حرف ، بمونه نگفتنی

 خوابیدم با قصه ی گنجشکک اشی مشی

حالا من بیدار شدم. اما تو بیدار نمی شی...

حالا من حرف می زنم اما تو چیزی نمی گی

دیگه نیستی که بری پنجره رو باز بکنی

قسمت این بود که تو تنهایی پرواز بکنی

من همین جام کنار شعرا و دست نوشته هام

می دونم تو هم کجایی کنار فرشته ها

 


 

نوشته شده توسط مهسا در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 ساعت 0:24 موضوع | لینک ثابت


...............

می دانم می توانم به

دستانت تکه کنم

می دانم هر جا را بگردم

تو تکرار ناپذیری

میدانم خستگی را نمی شناسی

تلاشت همیشه پایدار است

میدانم در نگاه پر طنینت

مهربانی موج میزند

وقتی درباره ات  با ابر ها

حرف زدم تمام بغضهایش

را جمع کرد و من هم

همه ی اشکهایم را به دریا دادم

و تنها من بودم

دریا و مرغ دریایی

.....................


 

نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت


JavaScript Codes report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting